![]() |
![]() |
|
| به دنیا آمدیم تا شاهد مرگ آرزوهایمان باشیم.... |
|
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:5 توسط سحر |
|
|
خدایا خیلی وقته حاله ما رو نمی پرسی نه زنگی نه پیام کوتاهی دریغ از یه میس کال ولی من همیشه بهت فکر می کنم. خوب شایدم تقصیر تو نیست سرت خیلی شلوق شده دیگه ما رو تحویل نمی گیری ولی اصلا اشکالی نداره مطمئنم یه روزی بالاخره میام پیشت واسه همین هیچی تو این بازی که ما رو انداختی توش ناراحتم نمی کنه. امیدوارم نامه من با پست سفارشی بهت برسه مستقیم دست خودت نه فرشته های زیر دستت . اخه احساس می کنم ناممو بهت نمیدن. خیلی دوست دارم وقت منو یادت نره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:15 توسط سحر |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:10 توسط سحر |
|
|||||
|
نامه چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد ،گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفرباشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر ازخدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم. اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم خط های تلفن تالار های گفت وگو و ایمیل ها اشغال میشه .پر می شه از:"از اینکه رنجوندمت پشیمونم/منو ببخش/تو رو عاشقانه می پرستم.مواظب خودت باش..." همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم و.... اما واقعیت این است که ما از زمان پایان جهان بی خبریم پس بیایید به این فکر کنیم که شاید دیگر فردایی نباشد و عشق ومحبت را به آن که دوستش داریم تقدیم کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:32 توسط سحر |
|
|
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر
شود و هرگاه که آن را تنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود، پروازش ده تا پایدار بماند
راز زندگي عشق است و ادامه آن وقار عشق
.ولي اين دو ابدي نيستند
ابدي آن است که مهربان باشي و مهر آفرين.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:56 توسط سحر |
|
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم
آموخته ام که ..
دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ولی آنرا متفاوت ببینند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:52 توسط سحر |
|
|
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبشو داري
زندگي واسه ما آدما مثل دفتر صد برگه اولش خوش خط مينويسي و دوست داري به اخرش برسي وسطاش خسته ميشي بد خط مينويسي و هي برگه حروم ميکني اما اخرش که رسيد جا کم مياري حسرت ميخوري که چرا برگه هاشو حروم کردي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:54 توسط سحر |
|
|
عاشقت خواهم ماند....بي آنکه بداني. دوستت خواهم داشت ..........بي آن که بگويم. درد دل خواهم گفت ....بي هيچ کلامي،گوش خواهم داد .....بي هيچ سخني. در آغوشت خواهم گريست ..... بي آنکه حس کني. در تو ذوب خواهم شد ...بي هيچ حرارتي... اين گونه شايد احساسم نميرد... من اينجا تنها ماندم پروردگارا! انتظار سخت ترين مجازاتي است كه برايم در نظر گرفته اي...
یکی داشت و یکی نداشت.... اونی که داشت تو بودی اونی که تو رو نداشت من بودم ..... یکی خواست و یکی نخواست ..... وانی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بود و نخواست من بودم..... یکی بود و یکی نبود..... اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم ...... یکی برد و یکی نبرد .... اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم ..... یکی آورد و یکی نیاورد .... اونی که آورد تو بودی و اونی که به هیچ کس جز تو ایمان نیاورد من بودم ...... یکی گفت و یکی نگفت .... اونی که گفت تو بودی و اونی که دوست دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من من بودم ..... یکی موند و یکی نموند ..... اونی که موند تو بودی و اونی که بی تو نتونست بمونه من بودم ..... یکی رفت و یکی نرفت..... اونی که رفت تو بو دی و اونی که به خاطر تو ، تو قلب هیچ کس نرفت من بودم .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:22 توسط سحر |
|
|
من براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود
زمانه به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:27 توسط سحر |
|
|
خدایا خیلی وقت حاله ما رو نمی پرسی نه زنگی نه پیام کوتاهی دریغ از یه میس کال ولی من همیشه بهت فکر می کنم. خوب شایدم تقصیر تو نیست سرت خیلی شلوق شده دیگه ما رو تحویل نمی گیری ولی اصلا اشکالی نداره مطمئنم یه روزی بالاخره میام پیشت واسه همین هیچی تو این بازی که ما رو انداختی توش ناراحتم نمی کنه. امیدوارم نامه من با پست سفارشی بهت برسه مستقیم دست خودت نه فرشته های زیر دستت . اخه احساس می کنم ناممو بهت نمیدن. خیلی دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:8 توسط سحر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:42 توسط سحر |
|
|
تو به آسمون نگاه كن و ببين هوا چه سرده چشاتو ببند و فكر كه چقدر تنهايي سخته! چه كنم تا كه بفهمي هنوزم دنيا سياه نيست بيا و دستاي گرمت رو بذار تو توي دستم زندگي مثل يه جاده است ما هنوز اول راشيم
زندگی را کهکشانی کرده اند تا بگویند طولانی تر است زندگی را تلخ و شیرین کرده اند تا نگوییم زندگی یک صحنه است زندگی را پر از امواج تلاطم کرده اند تا نگوییم بی صداست زندگی را بی محبت کرده اند تا بگویند عشق هم بی انتهاست........ یکی بود،یکی نبود...وقتی این یکی بود،اون یکی نبود.وقتی اون یکی بود،این یکی نبود.مهم نیست کی بود و کی نبود.ولی حیف هیچ وقت این یکی با اون یکی نبود...
دوست داشتن همیشه گفتن نیست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:18 توسط سحر |
|
|
به قصد دیدن رویت گذشتن
به دنبـال قـدم های تو گشتن
به رسم عاطفه یک پونه چیدن
تـرا از پشت یک آیـینه دیـدن
نگاهت داستان آشنایی ست
گرفتار خزان یک جدایی ست
ومن در جـسـتجوی یـک بـهانه
به تو گـویم کلامی عاشقانه
همیشه آرزوها ارغوانیست
به یاد دیده تو آسمانی ست
برای لحظه ای چون یاس بودن
وچون آیینه با احساس بودن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:7 توسط سحر |
|
|
چرا بارون نمی باره
آسمون آبری نداره تو دلا ی آدمکا خوشگلی فصل بهاره برگای خوشگل پاییز زیر پا میشن ریز و ریز ولی برگای بهاری نمی بارن مثه پاییز ولی من پاییزو خیلی دوست دارم برگای ریز٬ ریز و خیلی دوست دارم همه تو خونهاشون گل شقایق میکارن یا واسه گلای دیگه جای خالی میزارن خارای کوچیک و تو باغچها بر میدارن اونا اصلآ واسه خارای کوچیک جا ندارن ولی من پاییزو خیلی دوست دارم برگای ریز٬ ریزو خیلی دوست دارم همه تو خونها شون قناری کوچیک دارن همه تو خونهاشون خوبی رو خیلی دوست دارم دل من ولی واسه کلاغ سیاه پر می کشه نمیدونم نمیدونم که چرا اونو تو قفس نمی زارن ولی من پاییزو خیلی دوست دارم برگای ریز٬ ریزو خیلی دوست دارم تو دلا شادی پره٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬!!! اصن غمی جا نداره جغد شومی روی پر پرستوها پا میزاره صدای شکستن پر پرستوها میاد هیشکی واسه اون پر شکسته مرحم نداره ولی من پاییزو خیلی دوست دارم برگی ریز٬ ریزو خیلی دوست دارم رسیدیم آخر خط باید تمومش بکنم حرفای اضافه رو آفتابه بومش بکنم حرفای قشنگم که مونده رو کاغذ من بندازم تو آتیش و اونو حرومش بکنم ولی اینو میگم...........................................پاییزو خیلی دوست دارم برگی ریز٬ ریزو خیلی دوست دارم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 13:20 توسط سحر |
|
نامه یک ریاضی دان به معشوق خود
عزیزم آن هنگام که من و تو موازی یکدیگر در خیابان مستطیل شکل قدم می زدیم. آن هنگام که لبانت با صورتم زاویه منفرجه می ساخت احساس کردم تجدید شدم و ناگهان زیره رادیکال قرار گرفتم. نمی دانم تو را چه بنامم فقط میدانم سینوس چشمانت مساویست با کسینوس لبانت. عشق من , من و تو عامل مشترک بودیم که هرگز هیچ ریاضی دان نمی توانست عشق ما را به توان برساند. اما وقتی در اتاق کروی شکل با هم رو به رو شدیم احساس کردم تو مرکز دایره ای و من ناگهان با تو مماس شدم و یک عامل مشترک به وجود آمد. و حالا به اندازه تمام خطوط دنیا دوستت دارم . و هنگامی که دایره ای رسم می کنم می نویسم به یادت هستم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:20 توسط سحر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:40 توسط سحر |
|
|
گاهی آدم میشکنه.. زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست ،ولی جاشون میمونه،تا خیلی! گر چه بی تو زندگی آهنگ زیبایی ندارد می روم چون عشق من در قلب تو جایی ندارد
واسه شکستن یه دل فقط یه لحظه وقت می خوای...اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت نداشته باشی ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:52 توسط سحر |
|
|
اگه كسي ديونه ات بود عاشقش باش اگه عاشقته دوسش داشته باش اگه دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه نشون داد ، فقط بهش يه لبخند بزن اينطوري وقتي هميشه ازش يه پله عقب تر باشي اگه يه وقتي خسته شد و يه پله ازت عقب موند تازه ميشيد مثل هم
این جمله رو همیشه یادتون باشه : یکی می دونه دوسش داری. یکی نمی دونه دوسش داری. بیچاره اونی که فکر می کنه دوسش داری
دل شكسته ام را خريدار نباشد
من دیگه غزل نمی گم واسه تو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:21 توسط سحر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 15:23 توسط سحر |
|
|
چی بگم که خیلی تنهام میدونی یاری ندارم چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم هیچ کسی پا نمیذاره به سراچه قلبم هیچ کسی نداد جواب این سئوال بی جوابم هر کی اومد دو سه روزی از دلم بازیچه ای ساخت دلم هم مثل عروسک ساده بود دل به دلش باخت گله و گلایه ای نیست بی وفایی رسم عشقه عاشقها تنها میمونن تنهایی مرامه عشقه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:9 توسط سحر |
|
|
بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟
گفت دو بخش : كودكي و پيري......
گفتم پس جواني چه شد ... گفت . . .
. . . با عشق ساخت
. . . با بي وفايي سوخت . . . . با جدايي مرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 18:0 توسط سحر |
|
|
یکی رو دوست میدارم. ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام رسان و گو که او را دوست می دارم ولی افسوس یک ابر سیاه امد و ز ره روی ماه تابان را بپوشاند صبا را دیدم وگفتم صبا دستم به دامنت بگو از من به دلدارم که اورا دوست می دارم ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید کنون وامانده از هرجا دگر با خوئ کنم نجوا یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 17:57 توسط سحر |
|
|
سال ها از دوستی ما دو تا می گذرد و حالا اون با یک دسته گل رز به دیدنم آمده و می گوید دوستم داردو دلش برایم تنگ شده وای خدای من! چه قدر منتظر این جمله بودم و او حالا می گرید. وقتی می رود سنگ قبرم از اشگ هایش خیس شده .. کاش زودتر این جمله را گفته بودی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 14:55 توسط سحر |
|
|
سال جدید رو به همه دوستای گلم تبریک میگم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 16:16 توسط سحر |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صدخاطره خندید عطرصدخاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچ گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشمه سیا هت من همه مهو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل وسنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حزر کن لحضه ای بر این آب نظر کن آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:59 توسط سحر |
|
|
امروز آخرین روز سال ۸۵ . امیدوارم سال خوبی در انتظارتون باشه .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:52 توسط سحر |
|
|
کاش می شدبه جای هفت سین
هفت آرزو کرد آنگاه هفت بار از خدا تو را آرزو میکردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:53 توسط سحر |
|
|
منت عشق از نگاه پر شرارت می کشم ناز چندین ساله از چشم حقارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 10:31 توسط سحر |
|
|
تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی نداشته باشد...اما برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 10:30 توسط سحر |
|
|
ای کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش
کاش می شد فراموشت کنم آتش عشقت را خاموش کنم ... با هم بودن نمیشه می دونم در آغوش تو بودن خیاله می دونم ... سهم من از تو آرزوهای محاله می دونم ... من و تو که تقصیری نداریم ... جدایی ها دست تقدیر می دونم ... کاش می شد فراموشت کنم یادت را از خودم جدا کنم ... من و تو ما نمی شویم می دونم ... رنگ خوشبختی نخواهیم دید می دونم ... سهم من از تو کوله باری از خاطرات ... تک تک لحظه هایم با یاد تو سرشار ... کاش می شد فراموشت کنم آتش عشقت را خاموش کنم... شایدم هیچ وقت نشه که همدیگر را در آغوش بگیریم... شایدم همش خیاله ولی چه خیال شیرینی.................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:25 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد .............با الماس چشمان تو مرا دیگر به ستارگان نیازی نیست به آسمان بگو........
|
|
RSS
|